اشعار ستاره فرخی نژاد طراحی سایت سئو قالب بیان

این بخش از سایت : مربوط به شعر،شعر های عاشقانه،غزل،دو بیتی های عاشقانه



شده یک شب به یادم در خیالت غوطه ور باشی؟

و روی بستر تنهایی ات با چشم تر باشی؟

شده خوابت نگیرد تا سحر گوشت به در باشد؟

فرو ریزد دلت با هر صدا آسیمه سر باشی؟

سکوت شب هراس از سایه های بیکسی باشد

و تو!! همصحبت ناهیدو بهرام و قمر باشی؟


گامت را

از شمال زندگی
فراتر بگذار
از لذت هرزه ی سبزینگی
که مبهوتت می کند
تا پرنده باشی
تا لانه ها را
چشم به راه بگذاری

در من فلات غمگینی
به وسعت باور آفتاب


از زبانه های 

گر گرفته ی احساس
تا غارت منفور انسانیت

در قهقرای
شیهه ی تاخت
بر سرزمین هویتمان
سوق داده می شویم
به برزخ ایمان

نشتری نوش
بر یاوگی کلام
زخم میزند
نجابت را
و
شعر ترکه میشود


دسته بندی: عاشقانه

دست تکان می داد اسکله
برای عرشه،
وقتی
لنگر از تن من کنده می شد
و زنی
با گیسوانش
بادبانها را همراهی میکرد
در نقطه ای
دورِ دور

خلیج بودم
در آخرِ آخر اقیانوس

زیاد پیش رفته ام در خشکی،
میدانم


دسته بندی: عاشقانه و عارفانه

جدا شدیم
در نقطه ای از زمین
جایی که
زندگی فنا می شد
و ما
از عقوبت فانی
به جاودانگی اصالتمان
باز می گشتیم

ماه می شدی
خاک می شدم

وقتی
میلیونها سال
انتظار می کشیدم
تا فسیل ها را
به عینک باستان شناسان بسپارم


دسته بندی : عاشقانه و اجتماعی

ماشه را چکاند
از خاکریز غفلت ما
دشمن!
وقتی دستمال سفید تسلیم
از بال پرنده
خون جنگ را
پاک می کرد

و قمقمه ی خالی
امید را
بر گلوی اسارت
می خشکاند

جای کدام حماسه
در باور دست های ما
خالی بود
که جنگ را
مغلوبه اعلام کردیم


شب قدر / شب قدر است و از آمال خودم کاسته ام

دسته بندی: عارفانه

شب قدر است و از آمال خودم کاسته ام

و فقط دل به تو و عشق تو آراسته ام


دسته بندی: عاشقانه

آمدی از نو بهاران زاده شد در جان من

میل رستن آمده بر زردی بستان من

برده ای هوش از قرار و رفته ام از دست خود

نیست دیگر دست و دل در حیطه ی فرمان من

تا قدومت را نهادی بر جهان تیره ام

رونقی بر خود گرفته کلبه ی احزان من

بی توام از درد بی عشقی زنی افسرده مرد


شعر عاشقانه ی صوت داوود/ شبی گفتی برو ....

شعر عاشقانه ی صوت داوود از ستاره فرخی نژاد

دسته بندی: عاشقانه

شبی گفتی برو از دید من دیگر تو مطرودی

که دامن را به هر نامحرمی مستانه آلودی

غباری بود و مِه در آن شب غمگین پاییزی

و جاری بود اشکم زیر پاهایت چنان رودی

نشد در لحظه ی رفتن تو را محکم بغل گیرم

ندادی فرصت حتی نگاه و حرف و بدرودی

زنی در هم شکست و انتهای کوچه ها گم شد


شعر دلیران ری / آن که هر قافیه ام راوی چشمان وی است

شعر دلیران ری از ستاره فرخی نژاد

دسته بندی: عارفانه

آن که هر قافیه ام راوی چشمان وی است

عشق شیرین من از مُلک دلیران ری است

شده ام مست از آن رایحه ی تربت دوست

هوسم دلزده از وسوسه ی هر چه می است

گرچه او زاده ی شهریست که شد قبله ی دل

موطن دیگرش این قلب و رگ و جان و پی است


۱ ۲ ۳ ... ۱۲ ۱۳ ۱۴
اشعار ستاره فرخی نژاد

یک زن عاشقانگی هایش را اینجا نفس می زند. و در آسمان خیال بال پرواز را به شعر پیوند می دهد. پیوندی ابدی از جنس سپید با قلب های همیشه در سیطره ی عشق

مجوز سايت از سرآمد

logo-samandehi